-
یاد او
سهشنبه 29 مردادماه سال 1387 09:30
صبحی که بارون میومد دلم شدش اسیر غم کابوس تلخی که دیدم بُغضی که اون لحظه چیدم بغضِ از دست دادنِ یار توسلِ به مرده ها خوندن حرفای دروغ وسطِ کاغذ پاره ها حرف از کلید و قفل غم چرندیاتِ پشت هم دلی که مطلوبش نبود دروغکی یادش دادم نامه به آخر می رسید خطی که سطر آخره مادر که خنجر بکشه نامردیا سر به سره تلافیا گیرِ همه دقِ...
-
همه وقت
جمعه 25 مردادماه سال 1387 18:33
دم غروب آسفالتِ خیس قدم زدن کوچه ی لیز کیپه آسمون ابر سیاه بارونِ ریز بچه کجا ؟ خنک تازه چه حالیه آب نپاشه موتوریه دم غروب ستاره نیس پشه ها حمله نیشای تیز دم کرده هوا خونه با صفا پنکه میگه مُردم به خدا شرجی رو نگو عرق دم به دم تابستون میاد پنکه فداتم ٢ صلاتِ ظهر گنجشکه جیک دمِ ساحل گرما و ریگ صدای توپ چِته بچه نکوب...
-
حجم آسایش
سهشنبه 22 مردادماه سال 1387 03:03
بازم بارون و این ناودون خیال بوسه ای پنهون بازم یک روز تاریک و فرار قطره از زندون آهای بارون کجا بودی ؟ گُلا از غُصه پژمردن توی یک فصلِ بی بارون درختا منگِ تو بودن ببار بارون که باریدن فقط مرهم رو زخما نیست ببار بارون امیدی تو جای ترس و معما نیست میخوام آهنگتو تا ته بنوشم خنکا عِطر تو اینجا بجوشم کبوتر خسته از روزای...
-
خسته نباشی گل من
جمعه 18 مردادماه سال 1387 16:29
خسته نباشی گل من روزا واست سخت نگذره تلاشت بی ثمر نبود گرچه همش دردسره خسته نباشی و همه روزای خوب برای تو توئی که پاک و روشنی چشای من فدای تو موجای ساحلو دیدی رج به رجند ناب و یه رنگ حرفای گفتنی زیاد از دلِ دریای قشنگ اون زمین ریگی توئی که دریـا بندِ صبرشه گرم و خاموش و مهربون موجو به آغوش می کِشه آبـی آسمون توئی ابرا...
-
سرزمین برگ
سهشنبه 15 مردادماه سال 1387 15:39
اگه تو پستوی خاطراتِ برگ اون همه هستی و مرگ یاد جنگل اونو از باغ بگیره دل سبزش می میره ؟ وقتی یادِ اون همه پرنده رو حشره جهنده رو درنده و خزنده رو توی ذهن کوچیکش جا بگیره دل تنگش می میره ؟ کنده شد یه روز بارون وقتی سبز بود و بهارون سرزمین مادری سایه های پدری حالا دیوارا یه ناودون با یه عده گلکای رنگ رنگ با نهالای قشنگ...
-
برای تو نازنینم
یکشنبه 13 مردادماه سال 1387 01:30
این روزا دل واسه گفتن دیگه پروا نداره برای تو رو شنفتن دیگه اما نداره دیگه پژمرده خیال اطلسی دیگه می میره فِراق و بی کسی اقاقی فرصتِ گل دادن نداشت اما می دونم به دادم می رسی نبض آغاز توئه تو شعر من اون همه رنگای شاد و فانتزی میدونم دلت گرفته از هوا اما دَم بده تو تنها نفسی وقتی تنهائی دلم رو میشکنه این وجودِ بی رفاقت...
-
کلید
پنجشنبه 10 مردادماه سال 1387 14:50
یه شبی ماه ستاره رو آبی و آفتابی بکش مهتاب رو از رو ببر و طلوع رو نقاشی بکش دست بده با ابر سفید قاصدکو نگاه نکن سبزی رو شعله ور بکش نسیمُ هی صدا نکن بره رو بنداز طویله الاقه رو یه حالی ده خروسو بنداز از چپر سگه رو گوشمالی بده صدا بزن ستاره رو آسمونا رو خط بزن سیاه بشن اهالی و چشمکا رو بگو برن اگه که تنها می مونی یه...
-
روزگاری سر شد
جمعه 4 مردادماه سال 1387 01:21
دوستی با ما نیست دوستی کم پیداست اگر از حادثه حالش پرسی خود او گم خیالش بر جاست دوستی گم شده نیست دوستی با شبهاست دوره ای بود گذشت از سر ما شکر اینک فرداست یک زمان ساده گرفت این دل ما مهر شد مشکل ما لیک تا آذر شد گذران رفتند از ساحل ما بی بها مادر شد گِله ای نیست اگر کم ماندیم دگران فَربه شدند غم خواندیم گَله ی ما همه...
-
امروز
سهشنبه 1 مردادماه سال 1387 03:35
اگه این دل همه جا حس نکنه رنگِ تو رو بو و آهنگِ تو رو همه جا زنگِ تو رو وای که باید بمیره آره باید بمیره اگه این دل نره قربون دلت سر تا پا آب و گِلت وای که باید بمیره آره باید بمیره اگه نشمره صدای نفسات اگه هر لحظه نمیره پا نگات وای که باید بمیره آره باید بمیره آره باید بمیره اما بگو این همه به خاطر تو روشنه دله تاپ...
-
عشق
جمعه 28 تیرماه سال 1387 01:09
سلام وقت به خیر بنا بر درخواست بعضی ازدوستان و اشتیاق خودم از جناب آقای دکتر پناهنده درخواست یک معرفی علمی و ادبی از خودشون داشتم که ایشون با محبت فراوان این درخواست ما رو در اسرع وقت پاسخ گفتند و باعث سرافرازی بنده شدند از محبتشون سپاسگزارم و آرزوی موفقیت و سلامت برای خودشون و خانواده ی محترمشون دارم . در زیر تفسیر...
-
تو ای لیلی
سهشنبه 25 تیرماه سال 1387 01:55
نیامدی و دلم تنگ است اتاق بی رنگِ بی رنگ است کنار دل که چون سنگ است همه مردند کنون جنگ است ستاره آمده پائین سراغِ زهر می گیرد تو دردت مانده بر دیوار سکوت افتاده می میرد نگاهی نیست چون من باش فراقی نیست مأمن باش به چشمم خواب می بارد فقط مانده به ذهنم کاش کنارت قرنِ نیرنگ است لبانت خشم می ریزد تو بودی مرد تو بودی داش که...
-
باقی
شنبه 22 تیرماه سال 1387 12:58
برای دکتر احمد پناهنده صدا کن آینه مانده اگرچه عاقلان مردند اگر چه روز بی باران سیاهان سایه می خوردند نگاه کن شب همه زیباست ستاره محو شعر ماست همان شعری که زادن بود به رنگِ دل همین فرداست همو که گفت از خورشید از آن روزانِ پر امید همو که سادگی می بافت مرا در رنج کم دریافت صدایم زد تو اینجائی در آن شهرِ اهورائی در آن...
-
ایران
دوشنبه 17 تیرماه سال 1387 19:57
داره خلوت میشه انگار کیسه ی قافیه اشعار داره معطل میشه دستم واسه گفتن داره اصرار واسه گفتن از تو ای دوست واسه میهن گل خورشید واسه غارتِ تتاران واسه زیبائی و امید کسی مرگِ مهرُ نشنید لبی از بغض تو خندید دستی از کین و حماقت سر هر ترانه برید کسی با قامتِ ایمان خیسِ خون کرد بیشه ها رو بس که جنگلُ تبر زد تیشه بارون ریشه ها...
-
زیر این سقف بلند تن کبود
جمعه 14 تیرماه سال 1387 01:15
تن کاغذ داره باز خط می گیره اون وجود روشنش باز اسیره میگیره حال و هوای آبیو خیسی جوهر و رنگ شادیو چند روزه باد میزنه ابرا گرفتن آسمون شاخ و برگا قر میدن خنک و بهاره پیشمون شالیا منتظر یه چیکه آبن از بالا وقتی قهر و تاریکه به آسمون میگن حالا کلاغه رو سپیدار قار قارو از سر میگیره نهالا قد می کشن گل از حسودی می میره...
-
وقت شیدائی
سهشنبه 11 تیرماه سال 1387 05:56
دوباره می سازم ترانه ای درهم برای تو و من برای ما با هم دوباره می سوزم از هر چه شب باقیست دوباره می گریم بهانه ها کافیست دوباره می رقصم همان که من بودم همان که خندیدم برای ترک زودم من این تهی بودم تو را صدا کردم اگر چه کم بودم خدا خدا کردم دلم ز زیبائی قصدِ تمنا داشت ولی پلیدی رنجِ غصه ها می کاشت من این تهی بودم خدا...
-
فقط همین
پنجشنبه 6 تیرماه سال 1387 01:58
صد بار بهت گفته بودم نرو از این راه رفتی و شکستی قلبمو خدا می دونه صد دف نه هزار دفعه میگم یه بار تو گوش کن بن بسته سقوطه مرگِ تو کشتن جونه یک بار تو قلبت یه نگاه هم به بالا کن این درسو فقط توئی و اون خودش می خونه ساده اومدی اما همه سادگیا مرد این رسم زمونه تا ابد اینطور می رونه وقتی که میگی گیجم و از خوابِ دلم سیر...
-
ای روزگار
سهشنبه 4 تیرماه سال 1387 02:40
بعد بهت میگم وقتی که رفتی اس ام اس نمیشه این غم سنگین بعد بهت میگم جا جای پا نیست نمیتونم نمیشه شبای ننگین اون مرام که دم زدم این دل کپک زدم یا تموم بازیا شادیای سرزدم پول میخواد فقط جونم اونکه مرهم دله اونکه ملتی میگن چرک دست ناقابله بعدِ عمری از ما خواست یه رفیقِ بی کلک شندِری برای زخم حتی قدِ یک نمک وقتی که...
-
یک آسمان لبخند توست
یکشنبه 2 تیرماه سال 1387 01:25
بازنده بودن درد نیست بازنده ماندن فاجعه است تنها در این دور زمان پاینده بودن معرکه است بازنده دیدن مرگ بود تنها دویدن مرگ بود یک برگ در زیر همه شلاقِ صد تگرگ بود تنها پریدن حادثه است تنهائی اما معجزه است تنهائی دل با خدا یکتا بماندن بی مزه است بازنده بودن درد نیست بازنده ماندن فاجعه است حتی در این چرخ نژند یک ما سرودن...
-
نداشت . . . اما
جمعه 31 خردادماه سال 1387 01:08
دیگر این دل قصد آواز نداشت قصدِ راندن بر تن ساز نداشت دیگر از بس که شبم تاری بافت هجمه و ویل دگر با دگران راز نداشت قاعده بودن ما بود در این دور جهان دیگر او عِطر گُل غاشیه انداز نداشت جمله آنان که بدین ره به قیامت رفتند همه آن صحبت نان بود دگر ناز نداشت هر لبی خجلت و اندوه تهی تر می تافت سالکی روسیهی بود بشکن و بنداز...
-
وقت خوش
چهارشنبه 29 خردادماه سال 1387 01:15
شیشه ساعت دلکم روزِ بی واژه پرید شاد باش حتی منگ این همه عشقُ کی دید ؟ شیشه ساعت دلکم ثانیه رنگ شده نابِ نابه دل تو غم ببین سنگ شده روزای تازه میان بعدِ این عصری ناز میگذره خیر حالا بالو واکن پرواز آبیِ بی انتها واسه تو نفس داره رها کن ولش بابا کی دلش هوس داره ؟ ٢ جیغ و داد با جشنه وقتِ پایکوبی ماست نفس تازه بیار...
-
شعر بی دریا
جمعه 24 خردادماه سال 1387 12:19
قدِ یه جرعه ی آب قدِ یک کوه بلند من کنون ثانیه ای ساخته ام به نگاهت سوگند لحظه ای تا به بقای دل تو لحظه ای محضِ رضای دل تو قد یه جرعه ی آب قد یک کوه بلند . فرصت اینجا کم نیست واژه گان بیکارند چه بسا بسیارند دستِ کم بیمارند دلکی می خندد من کنون یک قلمم یک منظوم تا مرا می بخشد او صدای دل توست او همان مرثیه ی بهروز است...
-
ساده دیدن ننگ است
دوشنبه 13 خردادماه سال 1387 01:40
بختِ بودن باقیست بودنی رنگینتر سنگینتر دل زدودن کافیست من دلم تنگ شده تنگِ آن قامتِ خورشید که نه ویران بینم دل و جان ایـرانـم من دلم تنگ شده حسرتِ راحت و دید یکه تاز این میدان یک قلیلِ قاتل بی ایمان و یه خیل مردم دل مرده خموش بی سبب تنهائی بی سبب زندانی چون سبب ساز خودِ من بودیم روشنی فرسودیم یکه یکه هر چه زیبائی بود...
-
دگران بیدارند
پنجشنبه 9 خردادماه سال 1387 01:57
مثل ما بسیارند چون کمی کم دارند کمی از بود و نبود کمی از راحت و سود کمی از هر چه که می اندیشی نسبت و تشویشی چون همه اهلِ جهان غصه ی قامت گل را نخورند شب و اندیشه بهاست قصه را می شمرند ولی در کسوتِ دوست خنجری قامت گل را دیده دلِ رنجش دیده ساقه را ببریده پی فردای شماست بَه چه ساده مردند مردمانِ ساده اندیشِ خموش بختِ گل...
-
ملک مقصود
یکشنبه 5 خردادماه سال 1387 02:06
دوست دارم یک ترانه تا به فرداها برآرم دوست دارم این شبانه نغمه ای خوشتر سپارم من همین اندوه بودم که دو روزم را سیه کرد قطره قطره تا به آخر خشتِ جانم پُر گنه کرد در پی تابوت بودم که دو دستم واگذارم ذره ذره خشتِ لبخند سخت ماندن گشته کارم این چنین افسون سُراید این قرار دلخوریهاست تازیانه اشک ماندن یکه قانونِ کژی هاست یک...
-
آبی و روشن
پنجشنبه 2 خردادماه سال 1387 00:58
میشه با عِطر پر پروانه ها یک غزل رو تا تهِ افسانه برد میشه با کندوی تلخ بی عسل حرف شیرین دلو جانانه خورد میشه با هر ذره ی ابر و هوا خیس منقار ترانه تا به دریا هم رسید میشه تر شد از هجومِ هر سراغ نور بود تا به فردا هم دمید میشه کم شد از جهانِ اشک و داد به علاوه توی هر سبزی چپید میشه آبی بود با هر روشنی چنگ و چنگالُ فقط...
-
دل و خدا
جمعه 27 اردیبهشتماه سال 1387 01:48
چیزی ندارم که بگم هنوز چشام بارونیه بارونی لبخندِ تو غُصه حالا زندونیه چیزی ندارم که بگم قصه های همیشگی لک کرده احساس تنو مشکل بی ستاره گی بارون که نم نم می باره انگار دلم امید داره ابرای تیره هم میگن دل ما هم تنگه آره اما فردا نه پس فردا آخرش آبیتر میشیم تا دوباره جمع بشه باز درد و گِله ما می باریم می باریم اما چه...
-
بهار
یکشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1387 01:06
قلم رُست و دلم رُست و گیاه رُست به ساقه برگ نو این تکسرا جُست بهاری دلکش و ابران و باران گیاهان سبز و یکتا جویباران نوای چَِه چَه از هر پر و بالی به بالا بنگری آبی بهاری دلت را زنده کن با بوی رُستن که گوید وقت مانده ست تا به خُفتن صدای زندگی با هر درختی خدایا شکر ماندن شکر بختی همه رنگ از تو می پاید دلاویز به اوجِ...
-
هذلول
جمعه 6 اردیبهشتماه سال 1387 02:51
مطلبی ازکفشدوزک تا حالا نشسته اید پشت فرمون ؟ آره با شمام یکی چراغ می زنه ٬ یکی بوق می زنه ٬ یکی لائی می کشه ٬ یکی نوربالا تو آینه می زنه ٬یکی یه دفعه می پیچه جلوت . خدا نکنه با یکی تصادف بکنه ٬ البته خودش بزنه بهت . فکر می کنه تو ترسوئی ٬ اُمُلی ٬ ضعیفی ٬ گواهینامه نداری ٬چیزی سرت نمیشه ( البته بگذریم از اینکه همه ی...
-
سال بد
جمعه 30 فروردینماه سال 1387 03:02
شاید دلی خوش بود وقتی تماشائی هر سایه گم می شد نوری اهورائی شاید غمی کم بود در آنِ شیدائی با بوسه ای سر شد هر فصلِ تنهائی فصلی به نام عشق حدسی دگر مانده است یک سو بنه باران دو تا سحر مانده است آن دو که کم بودند اما به هم بودند آن دو یکان دل بی غصه فرسودند . ۲ یک فصل سر در گم بی واژه بی مردم بودن نهایت بود در این سراسر...
-
نقل راغب
جمعه 23 فروردینماه سال 1387 02:23
جان برافرازم که خالِ سرنوشت بر من آن تن از جدائیها نوشت رسم بود و سخت خواند از مکتبش آنچه می پاید دورنگیها سرشت صالح و همره نزار و بی دیار رخت بربسته ست ز رنج بی شمار کاخ و کوخ و دولت جانان عدو فاش گفتم این سخن را مو به مو بر منِ زنگی دو عالم رو به رو هر چه گفتم باز هم یک گفته گو هر چه کم گشتم ز اصل خویش بود هر سخن...