نویسنده : ابوذر اکبری
عنوان : من اینجا عاشقی کردم
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
شب یلدای چشماتو
به یک دنیا نمیدم من
همه ابرم توئی بارون
از این دنیا نمیرم من
شب یلدای چشم تو
یه عالم خنده و شادی
عزیزم با تو دلشادم
چه امیدی به من دادی
خـدائی بی تو من بودم
چه سرد و زرد و بی لبخند
گُلی خشکیده پژمرده
به اون دستای تو سوگند
من امروز یک جهان شادم
از اون بودن من آزادم
من امروز عاشقی کردم
سکوت گم شد یه فریادم
شب یلدای چشم تو
نوازش بوسه و بارون
عزیزم با تو دلشادم
دیگه چشمام نشه گریون
شب یلدای چشماتو
به مهر و نور می دوزم
گُل من زندگی بخشم
کنارت مرد هر روزم
دیگه از غم نمی سوزم . . .
26 آذر
این روزا بدجوری سرده
همه حرفا شکل درده
همه کارا درهم و گم
رُک بگم کی بر می گرده
اون همه صمیمیت عشق
مهر و دوست داشتن بی شرط
اون همه سادگی دل
فکر از همه بدی پرت
چه روزای خوبی داشتیم
چه شبای گرم و نابی
حالا اینجا من نشستم
تو یه گوشه غرق خوابی
شاید این روزا صدامون
نکشیده رنگ خواستن
همه از حادثه گفتن
دروغا که شکل راستن
شاید این روزا به سر شه
اما تو بدجور شکستی
شاید این شبا هدر شه
دلمو به غُصه بستی 2
تو که موندنی نبودی
قافیه یه شعر درهم
پازلی پر از تناقض
همه شکلی اما مبهم
چطور شد خـدا ببخشه
سرده دستای تو با من
از کجا شادی تموم شد
بگو گم شه بخت بد زن
یه روزی حتما می فهمی
ساده دلها رو شکستی
یه روزی که خیلی دور نیست
به خودت میگی کی هستی
چرا خام بد شدی تو
همه حرفات حرف زور بود
دیو رو به شکل فرشته
ظلمته کی شکل نور بود
کافیه بخوای من اینجام
گر چه پلها رو شکستی
من میشم یه عشق تازه
تا ابد تا خود هستی . . .
30 : 2
11 تیر 90
کجائی که نازت کنم یلدای منی تو خوشگل منی تو عسل منی تو نازدونه ی منی تو یکی یه دونه ی منی تو آفتاب منی تو مهتاب منی تو خورشید منی تو ماه منی تو ... و تو دوباره بلند بخندی بهترین من
رو شونه هام جای تو خالی
توی قلبم مهر تو جاری
روی سینم گرماتو ندارم
اما عشقم تو موندگاری
گل من امروز یک ساله شدی . خیلی خیلی مبارکه الهی صد سال همراه با خوشبختی و بهروزی و کامروائی و سلامت . الان یک ماهه که روی ماهت رو ندیدم از شب نحس 11 شهریور . سی روزی که برام سی سال گذشت . تو رو به اجبار از دست دادم توئی که با خده هات با بغضت و با لمس دستای کوچولوت من آدم دیگه ای بودم یازده ماه شاد اگر چه بعضی غمگینیها بود اگر چه اون شیطان از شب اول تولدت با فتنه و شر اومد ولی تا اون شب نحس نتونست ما رو از هم بگیره و جدا کنه می خواستم شعر بگم اما بغضمو خشممو این قلبی که این روزا به یادت هزار پاره شده رو با عشق و شادی تولد زیبات نتونستم جمع ببندم تو یه ترانه عزیزم .
شبی که آتش شر اون حیوون وحشی بالاخره دامن ما رو هم گرفت . نتونستم در اومدن اولین دندونتو کامل ببینم و براش جشن بگیرم تولدت راه رفتنت دویدنت کلمه های اولت ...
الهی خونش آتیش بگیره (اون همه اموال غصبی و حروم و دزدی) اونکه آشیونم رو از هم پاشوند و عزیزانمو از من گرفت خدا عزیزش رو ازش بگیره اونطور که عزیز منو ازم گرفت خدا ذلیلش کنه .
یلدای من اما بابا تا ابد مال دستای کوچیک و قشنگ توئه مال خنده ی چشمات یک بار دیگه بیا و به پام بچسب و بغلم کن وقتی میخوام برم بیرون همه اشکام فدای تو هزار بوسه به گونه و لبهات . خدا سایه ی شیطان رو از سرت کم کنه به حق بزرگیش انشاالله . باز میخوام بگم یلدا بازم رفتی سمت اون گلدونا اما نیستی که برگردی و بخندی و چهار دست و پا فرار کنی پشت مبل . فدات بشم الهی خوشگل نازم تا ابد عاشقانه دوست دارم هر جا که باشی . خدایا خودت کمک کن فقط پناه بر خودت .
نظر خاصی ندارم
به تو احساسی ندارم
پرسیدی دوستم داری
با تو رودربایستی ندارم
نظر خاصی ندارم
روح حساسی ندارم
پرسیدی بدم میاد
به عشق وسواسی ندارم
قصدِ لجبازی ندارم
نه دغلبازی شعارم
سر کار گذاشتنِ تو
مگه اِنقَده بیکارم
یا که از دستت شکارم
بد نکن حال و هوامو
میرم و تنهات میذارم
می گیرم اَزَت صدامو
تو غریبه شدی و من
یه بغل فکرای آشنا
همین اطراف هِی می چرخن
از سر شب صبح ناشتا
تو پشیمون شدی و من
تو نخ یه شکل تازه
دیگه دیره واسه موندن
راهِ تنهائی درازه
برو تا یه فصل روشن
چه با دیگری چه با من
برو تو سفر سلامت
بگو خوبه آخ چه راحت
برو تا روزای در پیش
بگیرن بغل نگاتو
تو و کودکی گذشتین
اَخم نگیره خنده هاتو
دریای اشک اون چشاتو
الهی به خیر و امید
تو تموم این زمستون
دلم گرمای تو رو دید
از این بی حاصلی خشکید
اما رویای تو جاوید
نظر خاصی ندارم
اما دل یه جائی لرزید
من دلم بدونِ تردید
عاشقه یه حس جاوید
هنوز ایستادی نرفتی
یکی این وسط می ترسید
اون توئی که سر زبونی
گفتی عاشقم یه عالم
فکر فردا رو نکردی
اما من هنوز فداتم
اون منم که نه شنفتم
اما باز از تو می گفتم
انتخاب با تو ستاره
نگو یادت نمی اُفتم . . .
اواخر خرداد 90
فقط به خاطر چشات
آینه فراوون نمیشه
ماه و ستاره ها تو شب
تک چلچراغون نمیشه
فقط به خاطر نگات
سروی اسیری نکشید
خورشید تو اوج دیدنش
نقش حقیری نکشید
فقط به خاطر صدات
زمستونی بهار نشد
گلبوته ها سبز نشدند
هیچ عاشقی نزار نشد
فقط به خاطر لبات
قند و شکر گرون نشد
چشات که می سوزه برام
عاطفه سرنگون نشد
فقط به خاطر اَدات
شاپری حیرون نمیشه
غزل میشه گلایه هام
اما پریشون نمیشه
فقط به خاطر دلت
خنده ای قربونی نشد
یه شب اگه سیاه شده
طلوع نو خونی نشد
فصل دگرگونی نشد
دلم که زندونی نشد
قیافتو اینطور نکن
وقتِ هراسونی نشد
کُلوبه دل جا زیاده
چه کار کنم یه کم کمی
تحفه ی مالی هم نبود
تا دَرهمی خاطرجمعی 2
فقط به خاطر چشات
یه ذره تنهات میذارم
نگاهتو دوست ندارم
میخوام که رسوات بذارم
فقط به خاطر صدات
گوش حقیر کمی کره
بوسه ای مهمون نشدم
دل از لبات مکدره
فقط به خاطر اَدات
دو روزی مهمونم شدی
به پاس بغض تو دلت
گفتم تن و جونم شدی
اگر کمی عقده داری
اگه که فریادی داری
نگاه بکن این دفعه رو
رو به شب کی میباری . . .
عشق کوچولو
خنده ی چشات
دیوونم کرد و
منو برد باهات
به شهر خنده
به شهر بازی
تو و من بودیم
دلم چه راضی
عشق کوچولو
عسل بـابـا
یـلـدای منی
تا خودِ فردا
تا تهِ دنیا
تا یه عالم روز
تا یه عالم شب
عشق مـا پیـروز
شادی می مونه
اینو می دونی
خاطره ها رو
با من می خونی
مهر و بخشایش
تو و قلبی پـاک
دستامون با هم
با خـدای خاک
با خـدای دل
اوج و آسمون
تا خوشی زنده
بدیها ویرون
عشق کوچولو
تاپ تاپِ قلبم
بلند شو عزیز
تارم و ضربم
مهربونِ من
خنده کن برام
تو وجودمی
امیدِ فـردام
عشق هر روزم
صاحبِ خونه
بـابـا مالِ تو
نگیر بهونه
شوقِ هر لحظه
ابرم تو بـارون
مامان خوابیده
اون گُل خندون
عشق کوچولو
نازنین من
بیا بغلم
بهترین من
قلبم جای تو
خـدا نگهدار
مامان و بـابـا
نازت خریدار . . .
ساعت 3 بامداد
دوشنبه 12 اُردی بهشت
1390 هـ . ش
من از این کوچ تنهائی
یه جنگل عاشقی دارم
یه دریا مهر و بخشایش
نگاهِ صادقی دارم
من از این پرسه ی بی تو
همه دل رو درو کردم
همه غیری رو بر باد و
همه دستی رو تو کردم
همه چشمی رو تو کردم
تو که پنداری ایمانی
تو که محبوبِ یزدانی
واسه این خسته تن جانی
من از تنهائی جاده
پناه آورده در خویشم
من از این بی صدائی ها
تـرانـه بازیه کیشم
تو این وقتی که من هستم
ز روز و شب جدا تنها
شده دارم نگاهی تلخ
شده قلبم یخ و رسوا
اگه دل منطقی می بود
اگه فکر رهائی بود
اگه غصه نمی فهمید
سپید و پاک خـدائی بود
جهانِ تازه ای داشتم
جهانی نو پر از آوا
پر از لبخند و بخشایش
واسه این خسته از دنیا
تو این کوچ و از این پرواز
مهاجر خالی از آغاز
تنش خسته دستاش بسته
تو رگهاش خونِ این آواز
منو مـا کن به یک بوسه
منو از غُصه پنهون کن
تو قلبت خونه ی شـادی
بدی رو جمله ویرون کن
منو مـا کن بخون از نو
بخون از خنده و بـارون
از این رویش نگاهی سبز
جهانی عشق خـدائی کن . . .
عصای دستم باش
امیدِ قلبم باش
سوژه ی جنجالی
مدرکِ رسوائی
نفرین شدم اصلاً
کیه کجاست شادی
عشقت نیازم بود
غم رو یادم دادی
خسته ام خـدا خسته ام
درمونِ دردی نیست
دیگه نمی تونم
شاید امیدی نیست
شاید نمی بینم
شاید نمی شینم
لبریز از غصه
شادی رو می چینم 2
عصای دستم باش
راه ها همه بن بست
امیدِ قلبم باش
تو هر شکوه و شکست
تو خاطره هامون
تو زندگی تو درد
تو ترس هر روزی
ستاره ام برگرد
درمونِ دردی نیست
خـدا باهام قهره
یک ثانیه لبخند
باقی فقط زهره
شاید نمی بینم
من رو بساز از سر
دل رو ببر بالا
والاترین گوهر . . .
آمده بودم بروم
باز دلم رضا نشد
این همه درد خنده شد
خام قَدَر قضا نشد
آمده بودی دل من
عاشقِ چشمانِ تو شد
قلبِ مرا که می فشرد
محو دو دستانِ تو شد
باز همان عطش جنون
چشم و دلی که غرقِ خون
باز نگاهِ ماتِ من
خیره به آن همه فسون
خنده به لب شاد و لَوَند
این همه نقش می زنی
فکر مرا نمی کنی
بادیه ام چه رهزنی
هیچ نمانده غیر دل
هیچ مجو مکانِ آن
بشنو و باورم بکن
گم شده در زمانمان 2
آمده بودی به چه رو
محض خـدا به گفتگو
یا که تن و جان ببری
ثانیه ای تو رو به رو
آمده بودم سر خود
گرم کنم چو کودکی
دردِ سرم فزون شد و
چاله به چاهی اَلَکی
دستِ مرا نگیر من
قافیه ای گم شده ام
در پی بیتِ اَزلی
قاتی مردم شده ام
پای که گیرِ گیر بود
چشم و دلی اسیر بود
وزن نخواست شعر من
سطر کمی حقیر بود
یک دو سه روز مانده ام
روی کشم به ناکجا
نقد تو بودی گُل من
چک نکشم به نا به جا . . .
23/3/90
2:30 بامداد
همه روشنی باد
نگارینه و خوش
که ایـرانِ پایا
نماند به خامُش
دیگه خسته از
این همه انتظار
امیدی یه چیزی
نبود از قرار
دیگه خسته از
این زمینی شدن
از این اشک و تردید
آن و اینی شدن
ز آنی که بودم
به اینی که هستم
از این دور باطل
از این پرسه خسته ام
از این طفره رفتن
تو بن بست نشستن
شده زخم کاری
پر و بالُ بستن
صدای شکستن
امیدِ رهائی
بازم یک خـدا و
ز دنیا جدائی
که پیوندِ دل بود
با اون اوج و پرواز
شروعی دوباره
یه امید یه آغاز
تو همسرزمینم
نمی خوام بشینم
بازم دردِ کهنه
نمی خوام ببینم
الهی سلامت
همه اهل ملت
همش شادی باشه
نه سوگ و نه ذلت
آره تا قیامت
همه شور و غیرت
همه شوقِ آغاز
نه تکرار حسرت
به ایـران پُر خند
پُر از ساز و آواز
به پویائی و رشد
همه بالِ پرواز
سرافراز و بهروز
سرائی به نیکی
که مهرت فزون باد
تو نوری به گیتی . . .
١٧ خرداد ٩٠
http://www.music-baran59.com/6137-Saeb-Khani---Roo-Kon
آهنگ جدید و بسیار زیبای صائب خانی به نام رو کن. با 4 کیفیت متفاوت ...
( آهنگ و تنظیم : رضا رفیعی - ترانه : ابوذر اکبری)
شاد زی چون یک ستاره
چون شهابِ آسمان
پر غرور و داغ نور
زاد و رودت کهکشان
شاد زی همچون پرنده
قصه خوان و نغمه خوان
در پیِ روزی بلند
زنده بودن بی کران
روز ها قصه است
بودن یک گریز و یک قفس
یک رهائی شوقِ فریاد
یک سفر یک همنفس
در شبِ خورشیدیِ مـا
یک خـدا بوده است و بس
یک سکوت و یک تمنا
با تو هستم یا هوس
صحبت از عشق و جنون
یادگاری بی زمان
صحبت از نسل تـرانـه
همه پر توش و توان
صحبت از یکتائی تو
گفتن از آن لا مکان
دیدنِ زیبائی و شور
یک جهان رنگین کمان
دستها لبخند بوسه
کاش ها پیوند پرسه
رنگها نورها ایمان
یک نیایش اوج خلسه
قلبها سوگند بخشش
چشمها دوری رنجش
یادها حرفها پرسش
یک هنر یک آزمایش
در غم روزانِ تشویش
شادیِ روزانِ در پیش
نیم شب یک روح زخمی
صبحدم دل را چه رحمی
ترسها یکان یکان و
رامشت یک آسمان و
طالعت نیکی و خرم
زنده باشی عشق و همدم . . .
١٩ اُردی بهشت ٩٠
رو به روی سی و سه پل
الهی سَقَط شه
من اشکت ببینم
به گورش به در شه
که آروم بگیرم
چقدر غُصه و رنج
چقدر ظلم و پستی
خـداجون کجائی
که ساکت نشستی
الهی بمیـره
که پایون بگیره
همه دردِ عالم
همه آه و ماتم
کجائی دلِ ریش
توی ترس و تشویش
سیاه روزگارت
واسه اَهرمن کیش
چرا همـ سر من
چقدر بی وفائی
چه دلها شکستی
چقدر بی خـدائی
صفائی نداره
همه روز و نو روز
همش بی قرارم
همه دردِ جانسوز
تو ابلیسِ دل باش
خـدا هم تو راهه
رسید فصل تازه
شبم قرص ماهه
سیاهی سر اومد
که اون چاره سازه
عمر بد کوتاهه
تا اون بر فـرازه
تو دیدی و رفتی
همه رنج مـا رو
چه ساده شکستی
پُلِ خوبیـا رو
چه ساده بریدی
همه عشق و امید
به بد دل سپردی
به اون پستِ جاوید
خـدای بلندم
شُکوهِ سپیدم
به جز تو در عالم
که یاری ندیدم
شکستم به امید
بریدم به نورت
تو پیوندِ عالم
به شوقِ حضورت . . .
7 فروردین 90
تکرار همه آئینه دیدن
صدائی تا فراسوی رسیدن
لبانِ نغمه ی جانسوز پرواز
در آغوشم کش ای فردای آغاز
انسان با شوقِ سخن
این قصه را آغاز کرد
چون مُرغ تنها در قفس
تا در گشود پرواز کرد
این خانه و این کوی را
این شهر تو در توی را
با بالِ خود در زیر بُرد
این جنگِ رو در روی را
انسان با شور سخن
پرواز را در جان گرفت
رویای آبیهای دور
تعبیر شد پایان گرفت
یک خواستن یک رویش و
پویا شدن عشقی ابد
تا گم شدن در آسمان
تا کهکشانها هم رود .
انسان به غایت سرد بود
لبهای بی آواز تو
دنیای زشت و درد بود
دستانِ ناهمساز تو
وقتی جهالت بر نشست
وقتی که زشتی خاص شد
دنیای کوته منظران
بالا گرفت الماس شد
هر قبله ای بی یاس شد
هر وَق وَقی احساس شد
وقتی لجن در پیش شد
هر مسجدی نوکیش شد
انسان سراسر مرگ شد
اندیشه و زیبا شدن
پرواز فقط بر دارها
اوج هنر مُلا شدن
تنها هنر تن ها شدن ٢
انسان به آگاهی برس
این کوتهان را ریز کن
زیبائی از نو نوش کن
فکر و خرد لبریز کن
جان و جهانش را بپیچ
در آن سیاهِ مکر و کین
برخیز دنیا را نِگر
دیگر چه می خواهی ببین
این قافله این موج بد
مغروقِ دریایت شوند
تا از تبار آرشی
تو اُستواری چون سهند
ایــران به عشقِ خاکِ تو
صد لاله باغ اَندر بَرت
خونِ سیاووشان گواه
انسان فدای محضرت . . .
دیری است مرده اند و
چندی است دریافته اند
چیزی به پایانت نماند
تو درد را افسانه کن
چیزی بگو و مرگ را
آواره و بی خانه کن !
چیزی به پایانت نماند
قائل به رخدادی مگر
تسلیم پروازش شو و
آغاز نو فصلی دگر
نه دین بماند نه آرزو
نه آن خیال و جستجو
کابوس و رویا نا شدن
تنها یه خُرده گفتگو
نه تو بپائیدی نه من
نه این همه تنها شدن
نه ظلم و نه سگ طینتی
گورت مهیا بی سخن .
چیزی به پایانت بماند
یک عالمه افکار بد
کردار زشت و پر حسد
حیوان شر گرگی و دَد
چیزی به پایانت بماند
نفرینِ آدمها شدن
صد خاطره صد فحش و کین
وامانده و رسوا شدن
نه یک خـدا نه قبله ای
تنها مُرادت پول بود
اَرباب شیطان را بگو
گویند سید غول بود
نه تو بپائیدی نه من
کفتار زشتِ پر دغل
دیگر ریا کاری نشد
پشتی به خاک مشتی بغل . . .
من عاشق تـرانـه ام
نپرس ازم نشانه ام
من عاشق بهانه ام
یه منتظر یه دانه ام
که بشکفم به پای تو
که دل بدم فدای تو
که جون نداره قدرتو
نه آسمون به صبر تو
من عاشق تـرانـه ام
یه گوشه بی تو خانه ام
من عاشق بهانه ام
اُفق بشو کرانه ام
چه کوته این زبانه ام
چه آتشی کنایه ام
یه سرپناه یه دونه یار
توئی درخت یه سایه ام
من عاشق تـرانـه ام
به وقتِ گُل چو یک بهار
من عاشق بهانه ام
اونکه نمونده موندگار
فقط همین یه یادگار
یا یه نشون از روزگار
فقط همین یه نقطه چین
یه ذره اما بی قرار ٢
من عاشق تواَم هنوز
دلم هوای گم شدن
لبریز از نو یه نفس
جدای از مردم شدن
منو ببر به خاطرات
اونجا که لیلی کم شده
اونجا که مجنون یه هوا
خالی تر و بی غم شده
اونجا که لوتی های شهر
قابل نمی دونن شبو
اونجا که قیصر قصه نیست
غربت نسوزونده لبو
من عاشقم خـدای من
این خانه جای امن نیست
کاشم بسوزان و ببر
دیگر مجالِ طعن نیست
من عاشقم خـدای من
تندیس دل بی خنده شد
نه اشک و نه افسانه ام
دیگر خـدا هم بنده شد
از آدمی آکنده شد
دردش به جان و رنده شد
آتش گرفت چون دود شد
قابل نه و مردود شد
دیگر هوا مسدود شد . . .
به امیدِ شادی و کامیابی
بهروزی و پیروزیِ
ملتِ سرفراز ایــران
از آخر شروع کنم
از این تهِ اسفند
از این سر کاغذ
از اون سر لبخند
فرشِ سیاه و کثیف
سقفِ بلند تاریک
یه خونه شاید سرد
یه حسرتِ نزدیک
سهم امروزی هیچ
یک بغل حرف صدا
رنگ و وارنگی نیست
هر چه هست مات سیا
از آخر شروع کنم
از سرِ کم گفته
از تهِ بی پیوند
از غروری خُفته
از نگاهی تاریک
بسطِ ظلمت هر آن
شمع نورم بفروز
با چراغِ ایمان
سبز سبز فصل بـهـار
وقتِ نور و سایه
وقتِ هر روشنی و
بختِ هر کم مایه ٢
راستی گم شده است
در ریای جادو
در دروغ و تشویش
در گناهِ زالو
دل پیِ حرفی چند
دل پیِ رنگی خوش
ساده و بی معنی
همگی عاشق کُش
همه حجمی خالی
همه قلبی بی مهر
ساده بودن دردی
با نقابی بی چهر
از آخر شروع کنم
از تهِ فصلی سرد
نوبهار شروع میشه
شاید این بار بی درد
سال نو سال گذر
شاید امن یا کم خطر
سال رحمت بی حسد
با غروبِ کم خرد
سبز سبز چون شاخسار
هر چه خوشپوش و نگار
فصل زیبائی رسید
عاقبت بازم بـهـار . . .
سر من گیج میره از
این همه غم
آسمون بشور و
بشنو تو یه کم
انگاری منگِ خوابم
روز نشده
این تـرانـه سرده
لب سوز نشده
این همه خیالِ بد
فکرای شر
ظلم ملعونِ
همیشه دردسر
از خـدا بی خبره
خـدا کجاست
مرهم درده و
یکتا آشناست .
صدامون میلرزه و
نا نداریم
دلمون تنگه
انگار جا نداریم
همه جا وهم و غبار
شب و طلسم
غافل از حالِ همه
حتی یه اسم
تار شده حس و
زیبائی گم شده
همه حرفا درهمه
یا بیخوده
سر من نمیشه
کم داشتنِ تو
یا به حسرت کم و کم
خواستنِ تو
آدمی یه گوشه
تنهاست تو دلش
سر دردا از اینه
نامردُ ولِش
میگم تو
دار و نداری واسه من
نه که تو
عشقُ میاری واسه من
همش اینه
من و تو گم شده ایم
تا یه رویای بزرگ
سروده ایم
خوبِ من
شادی و مهربونیت
این همه
همدلی همزبونیت
عشق دنیا رسم دنیا موندگار
تا ابد بر جا نمونده یک بهار . . .
شهر بـارانـی
٢٠/٦/٨٩
منو کم کن از تـرانـه
منو این غروبو بشناس
با تو از عاشقی گفتم
با تموم عشق و احساس
من تو بازیِ دلِ تو
یه سـبـد تـرانـه میشم
بـغـض بـارونـم خـدایا
کمترین بهانه میشم
شاید اونجوری که باید
بوسه بارونی نبوده
هر چی بوده هر چی مونده
واسه رفتن خیلی زوده
امشب این سکوتِ خالی
این همه حجم شبانه
قلبمو فشرده محکم
زخم کهنه این گمانه
که تو رفتی و هنوزم
دل من غرق خیاله
آره فرصتی نمونده
با تـو موندنم محاله ٢
منو کم کن از تـرانـه
شاهدِ بی خبریم باش
رنگِ آبـیِ کلافه
رفت و سرخ خون اومد جاش
مَن مَن ها همه به مِن مِن
لُکنت و ضعفِ بیانه
نمیدونم من چی میخوام
زنده ام خوبم چاخانه
نفسی راحت کشیدم
خـداجون قبله ت به راهه
من یه گوشه ای نشستم
کی شبه کی قرص ماهه
شاید اونجوری که باید
تو دل و جونم نبودی
اما راستش از اون اول
واژه ی قلبو سرودی
این تو بودی که گذشتی
این تو بودی که پریدی
تهِ این دورای باطل
تو چی خواستی که ندیدی . . .
٢٤ دی
رودسر
دوم بهمن
روز تو و من
روز مـا شدن
از بدی کندن
به خیر رسیدن
به نور و امید
به اون لحظه که
نـدامون ندید
به اون انتظار
به شمع روشن
به آبـیِ دل
به سبـز رُستن
دوم بهمن
روز حادثه
روز افتخار
ترس و یاس بسه
روز گم شدن
تو سرخ میهن
سپیدِ صلح رو
سیاهِ رهزن
فصل نوی ما
شادی همه جا
کهنگی ویرون
خنده رو لبها
روز ستاره
آنِ شکفتن
این تحقیر بسه
از خـدا گفتن
دست در دستِ هم
ایـرانـی آباد
عاشق و شیدا
ایـرانـی آزاد
بسه هموطن
صبرت تمومه
بدی سر اومد
غربت کدومه
گُلها واسه تو
لبخند و بوسه
شوقت واسه من
کی دلواپسه
اون که می دونه
جائی نداره
توی شهر دل
باز مهـر می باره
بهمن قیامه
تا مـا یه فریاد
ایـرانِ عاشق
باز میشه آزاد . . .
٢ دی
سـبـز و بـارانـی